تبلیغات
·٠•♥ زمســـتون بهـــــــاری♥•٠·
·٠•♥ زمســـتون بهـــــــاری♥•٠·
من بهارم روییده شده از دلِ زمستانِ سرد با دلی گرم از یادِ خدایِ مهربانی ها...





دخترک از خواب ناب بیدار شد
مدت ها بود خوب نخوابیده بود
چشماشو که باز کرد
یهو یاد خبر خوشی که دیشب بهش داده بودن افتاد
ناخوداگاه خندش گرفت و بالشتشو بغل کرد
داد زد
"خدا جون دوستت دارم"
بلند شد موهاشو شونه کردو از اتاقش بیرون رفت
مامانشو تو آشپزخونه دید
بلند سلام کرد
مامانش با تعجب برگشت
یاسمین ترسیدم چته؟
دخترک بلند خندید
هیچی مامان جون
دوستت دارم
مامانش با چشمای متعجب نگاش میکرد که یاسمین اومد تو حیاط
رفتو لب حوض نشست
به ماهیا نگاه کرد
یهو چشش به خودش افتاد
چقد امروز حالش خوب بود
از خوشحالی
دوتا دستاشو برد تو حوض و آبو به سمت آسمون ریخت و داد زد بلاخره میبینمش
خدایا شکر
صدای مامانش اومد
یاسمین
زود باش بیا صبحونتو بخور
دایی صادق میخواد بیاد دنبالمون بریم
باشه اومدم
سریع به سمت خونه حرکت کردو یه صبحونه حسابی خورد
رو کرد به مامانش
مامان
جانم
یعنی الان چه شکلی شده؟
مامانش یکم تو فکر فرو رفت و لبخندی زد و گفت
فک کنم موهاش سفید شده اما مطمئنم که خوشکل تر شده
خوب دیگه بسه زیاد نخور برو آماده شو الان دایی میاد
یاسمین به سمت اتاقش رفت
آماده شد و چادرشو پوشید
برای هزارمین بار به آینه نگاه کرد
خداکنه باعث افتخارش باشم
صدای بوق ماشین دایی بلند شد
سریع به سمت حیاط حرکت کرد
مامانشو دید که تو حیاطه
از چشاش بعد سالها برق خوشی میبارید
رفتن بیرون
با دایی سلا م و احوال پرسی کردن اما انگار زیاد حالش خوش نبود
نشستن تو ماشین
ببین زهرا میخوام یه چیزی بهتون بگم
یاسمین تو هم خوب گوش کن
هردوتا با تعجب به دایی نگاه کردن یه غمی تو صداش بود
حتی سرشو بالا نمیگرفت
امروز صبح
مکث کردو ادامه داد
بغض داشت خفش میکرد
امروز صبح تو اخبار میگفت
اتوبوس اسرای آزاد شده توی مهران(شهر مرزی ایران-عراق) تصادف کرده
مادر محکم به سرش زد و داد زد یا قمر بنی هاشم
دخترک که گویی دنیا رو سرش خراب شده مات و مبهوت به دایی نگاه میکرد
من زنگ زدم به حوزه خبر دادن یکی از سرنشینا فوت کرده
اسمشو پرسیدم گ ف ت ن
وایسید اصلا زنگ بزنم خودش بگه من ...
گوشیشو برداشت زنگ زد الو
باشه باشه
تماس قطع شد
یهو یکی زد به شیشه
دایی با خنده گفت
آها بیا
خودش اومد
یاسمین و مامانش یهو به سمت نگاه دایی برگشتند
از خوشحالی اشک میریختن و باورشون نمیشد چیزی که میدیدنو
آره یاسمین بلاخره باباشو دید
پایان.

بهاره منصوری




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 خرداد 1392 توسط بهار زمستونی | نظرات ()
.: Weblog Themes By PayamBlog :.

دریآفت كد بـالآبـر حجاب

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

  • کد نمایش افراد آنلاین