تبلیغات
·٠•♥ زمســـتون بهـــــــاری♥•٠·
·٠•♥ زمســـتون بهـــــــاری♥•٠·
من بهارم روییده شده از دلِ زمستانِ سرد با دلی گرم از یادِ خدایِ مهربانی ها...



به نام خدای مهربونم

سلـــــــــــــــام علیکم...

خوشحالم به دلنوشته هام سر زدی ...ܓ✿

اینجا حرفای دلمه گاهی عشقه، گاهی غم ،گاهی

 فراق  وگاهی هم دردودل...

میگن هرآنچه از دل بر آید بر دل نشیند

امیدوارم دلنوشته های منم به دلتون بشینه...

خوشحال میشم از نظراتتون...

بسم الله...

آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 خرداد 1392 توسط بهار زمستونی | نظرات ()

فَــــــــریـــاد مـــیــزَنَم "دوســتَــــت دارم...

 

ایــــن بــــار بُــــگـــذار کَـــــر شَـــوَنــــد کَــــســانـــی کـــه دیـــروز دَســـت در دَســـت کـــورِشـــان کَــــردیـــم...

 

بهاره منصوری






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 13 مهر 1393 توسط بهار زمستونی | نظرات ()

ما منتظرها اوقات فراغت نداریم,

وقتمان را در فراقت میگذرونیم آقا...

بهاره منصوری





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 خرداد 1393 توسط بهار زمستونی | نظرات ()

از نیمه ی رجب عاشق ترت شدم  

  تا معتکف شدم عاشق ترت شدم


گویا که خانه ات از این جهان جداست  

  من با دیدنش عاشق ترت شدم


دل بردی و دل بری خوب میکنی  

   من که مهمان شدم عاشق ترت شدم


من در این دریای غمم غرقم ولی  

   با دلداری ات عاشق ترت شدم


بنگر ببین چقدر فرق کرده ام 

   گویی در این سه روز عاشق ترت شدم


باور ندارم اما این دل شکسته ام 

   جوش خورد و من عاشق ترت شدم


قلب مرا بگیر و ببر به سوی خود  

  سویت که آمدم عاشق ترت شدم


والله منم دیوانه و مست تو  

   من در دیار تو عاشق ترت شدم


من ناز میکشم تو باز ناز کن  

  من با عشق بازی ات عاشق ترت شدم


 

میبینی چه مست و خوش دم میزنم ازت 

  من با شراب رحمتت عاشق ترت شدم


باران ببار به روی اشک های من 

  پنهان نمی شود که من عاشق ترت شدم

بهاره منصوری


آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس" alt="" />



نوشته شده در تاریخ جمعه 26 اردیبهشت 1393 توسط بهار زمستونی | نظرات ()

دلم می خواست یه روز پیشت می موندم  

     همش از عاشقی واست می خوندم



بهاره منصوری



آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس" alt="" />



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 شهریور 1392 توسط بهار زمستونی | نظرات ()

ای عشق من در قلب تو 

        ای عشق تو در قلب من


ای عشق تو یادآور    

         گل های پاک نسترن


پیشم بمان ...



بهاره منصوری



آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس" alt="" />



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 شهریور 1392 توسط بهار زمستونی | نظرات ()

چه مکالمه ی عاشقانه ای داریم

 

من و تو

 

من هر روز چادر سفیدم را میپوشم

 

عطر دلخواهت را میزنم

 

رو به خانه ات مینشینم

 

عاشقانه هایت را ورق میزنم و می خوانم

 

حرف هایت که آرامم کرد

 

نوبت حرف های من می رسد

 

دور از دنیا و بدون هزینه

 

چه عاشقانه عاشقت شدم

 

دوستت دارم خاص ترین مخاطب خاص

 

 

 

بهاره منصوری

 

 


آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 مرداد 1392 توسط بهار زمستونی | نظرات ()


دخترک از خواب ناب بیدار شد
مدت ها بود خوب نخوابیده بود
چشماشو که باز کرد
یهو یاد خبر خوشی که دیشب بهش داده بودن افتاد
ناخوداگاه خندش گرفت و بالشتشو بغل کرد
داد زد
"خدا جون دوستت دارم"
بلند شد موهاشو شونه کردو از اتاقش بیرون رفت
مامانشو تو آشپزخونه دید
بلند سلام کرد
مامانش با تعجب برگشت
یاسمین ترسیدم چته؟
دخترک بلند خندید
هیچی مامان جون
دوستت دارم
مامانش با چشمای متعجب نگاش میکرد که یاسمین اومد تو حیاط
رفتو لب حوض نشست
به ماهیا نگاه کرد
یهو چشش به خودش افتاد
چقد امروز حالش خوب بود
از خوشحالی
دوتا دستاشو برد تو حوض و آبو به سمت آسمون ریخت و داد زد بلاخره میبینمش
خدایا شکر
صدای مامانش اومد
یاسمین
زود باش بیا صبحونتو بخور
دایی صادق میخواد بیاد دنبالمون بریم
باشه اومدم
سریع به سمت خونه حرکت کردو یه صبحونه حسابی خورد
رو کرد به مامانش
مامان
جانم
یعنی الان چه شکلی شده؟
مامانش یکم تو فکر فرو رفت و لبخندی زد و گفت
فک کنم موهاش سفید شده اما مطمئنم که خوشکل تر شده
خوب دیگه بسه زیاد نخور برو آماده شو الان دایی میاد
یاسمین به سمت اتاقش رفت
آماده شد و چادرشو پوشید
برای هزارمین بار به آینه نگاه کرد
خداکنه باعث افتخارش باشم
صدای بوق ماشین دایی بلند شد
سریع به سمت حیاط حرکت کرد
مامانشو دید که تو حیاطه
از چشاش بعد سالها برق خوشی میبارید
رفتن بیرون
با دایی سلا م و احوال پرسی کردن اما انگار زیاد حالش خوش نبود
نشستن تو ماشین
ببین زهرا میخوام یه چیزی بهتون بگم
یاسمین تو هم خوب گوش کن
هردوتا با تعجب به دایی نگاه کردن یه غمی تو صداش بود
حتی سرشو بالا نمیگرفت
امروز صبح
مکث کردو ادامه داد
بغض داشت خفش میکرد
امروز صبح تو اخبار میگفت
اتوبوس اسرای آزاد شده توی مهران(شهر مرزی ایران-عراق) تصادف کرده
مادر محکم به سرش زد و داد زد یا قمر بنی هاشم
دخترک که گویی دنیا رو سرش خراب شده مات و مبهوت به دایی نگاه میکرد
من زنگ زدم به حوزه خبر دادن یکی از سرنشینا فوت کرده
اسمشو پرسیدم گ ف ت ن
وایسید اصلا زنگ بزنم خودش بگه من ...
گوشیشو برداشت زنگ زد الو
باشه باشه
تماس قطع شد
یهو یکی زد به شیشه
دایی با خنده گفت
آها بیا
خودش اومد
یاسمین و مامانش یهو به سمت نگاه دایی برگشتند
از خوشحالی اشک میریختن و باورشون نمیشد چیزی که میدیدنو
آره یاسمین بلاخره باباشو دید
پایان.

بهاره منصوری




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 خرداد 1392 توسط بهار زمستونی | نظرات ()
ای یار کجایی که دل آتش گرفته؟

ای جان کجایی که دلم غم گرفته؟
 
ای ماه کجایی که قلب خاک گرفته؟

ای شاه کجایی که دلم داغ گرفته!

ای ساز کجایی که دلم سوز گرفته؟

ای ناب کجایی که دلم کین گرفته؟

ای روشن من "تو" کجایی که بیایی؟

ای سکوت عالم توکجایی که بیایی؟

من "دوستت دارم" "عاشقتم" بدون خدایی

همه عالم منتظرند تا که بیایی!

ای نور دلم تو کجایی که بیایی؟

وای ازین جمعه اگر باز نیایی!

ای "مهدی" موعود تو کجایی که بیایی؟

 
بیا که شوم رها ازین زار و گدایی
 
 
 
بهاره منصوری


آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس


 
 

 


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 خرداد 1392 توسط بهار زمستونی | نظرات ()
آنچنان میجویمت معبود من

تا جهان مات و شود مبهوت من

آنچنان میخوانمت پروردگار

تا شود روشن ز فریاد روزگار

آنچنان بانگ میزنم نام تو را

تا بیارند بندگان ذکر تو را

آنچنان غمگین شدم زین زندگی

گشته بود  تاریک بر من بندگی

اما تو معبود من

روشن بکردی قلبمو

آنچنان روشن شدم زین پس مگو

با تو ام ای تک خدای بندگان

می پرستم من تو را از جسم و جان

یاری ام ده که به تو دل داده ام

یاری ام ده که تویی تک یار من


بهاره منصوری
آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس" alt="" />


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 خرداد 1392 توسط بهار زمستونی | نظرات ()
.: Weblog Themes By PayamBlog :.

دریآفت كد بـالآبـر حجاب

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

  • کد نمایش افراد آنلاین